تبليغاتX
دادآفرین نو
پدر

 

او رفت

مردی که

بند کفشهای کتانیم را می بست

گاه گاهی

گونه ام را

به دندانهایش می فشرد

 

مردی عبوس

با چشمان نافذ کوچک

کاغذ کادو را

خوب جلد کتابهای مدرسه می کرد

و دست در جیب

بزرگتر از کودکی ما

در میانه عکسهای سپید وسیاه دایی ماند

 

مرد

انحنای دستش چه زیبا بود

در رقص ممتد تارهای سپید

 تاب می خورد با خیال گلهای قالی

الماسی ، مله ای ،دارچینی

نقش می زد

زیر آستان سریلند

ترنج ومحراب


مردی که رفت را

خالی از تمامی وهمهای خاکستر

سالهای پرآشوب

به یاد خواهم داشت

پدر را

که پرندگان را دوست داشت

عاشق در ختان بود

و آب را پرستش می کرد.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت20:57توسط محسن |
دگردیسی



وزمانیست دراز

كه به خلوت

حيران از دوراني در خود

به سكوتي مبهم

پچپچي مي شنوم

ريز ونازك چون برف

با هزار هندسي راز آلود

چيزكي مي گويد

چيزكي مي خواهد

به زماني كه گمان نيست مرا

از درون سينه

جايي آن پايينها

در كنار قلبم

زير آن پوسته ملتهبم

نيشگون مي گيرد

چيزكي مي خواهد

چيزكي مي گويد


من پس از زخم شب بازپسین

تازه بيدار شدم

تازه اگاه شدم

كه به موسيقي او گوش كنم

 

زخم ها می خوانند

با طلوع فردا

سر برآور از خود

آسمان سقف بلندیست

پيله ات جای تو نیست

 

 

آفتاب آمده است

روز نوآمده است

ومن اينك

تنها

بر تن زيبايم

به سرانجام دگرديسي خود

مينگرم

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت23:34توسط محسن |
باغ ما


خورشید بی رمق

کز کرده به زاویه کور آسمان

دادار پیر

چشم بسته

شیاطین حکم می کنند

 

من، تو ، باغ ما

تنها به جا مانده همین هیمه های نیمه سوز

میراث پوچ پدرهای نیم هوشیار

انبوه مادران سیه پوش کهنه داغ

 

من محکوم حکم

بسته شده بر سنگ آسیا

صد سال گرد چرخ ، چرخ زده دیوانه وار

همراه سایه به سایه ،همزاد من

دشنه زنگ خورده آویخته بر پشت توست

 

فریاد گنگ شب

از قلب تیره آسمان گذشت

دادار ما کجاست ؟

 

در روز سرخ

قلاده شیاطین باز مانده است

ابلیس زبانه کشیده بر اوج اقتدار

ما سردر جبین خود فرو برده ایم

نسل سوخته


 همزاد سایه به سایه

امید خام به دادار بسته ایی

او خفته است

چشم بسته است

از شرم اینکه من

این یار به زانو نشسته ات

چوب حراج به خانه ات زدم

من عشق تورا زچنگت ربوده ام

من بودم که دشنه به پشت تو کوفتم

 

 

این روزگار سیه آسمان ، زمین

در غیبت دادار شرمگین

ما را به سخره گرفتند جمع بد سگال

مارا به چوب فلک بسته اند پای

ما را به سرب گلوله ثبت خود زدند

مارا به خون عزیزان داغ برزدند

دادار ما ولی

به خواب هزار ساله رفته است

 

من از هجوم این همه بادهای ناموزون

زخمهای بی مرهم

از داغی سرب گلوله

زشتی کردار خویش

سخت بیزارم

از دادار پیر وخسته و در خواب

هوای تازه

خدای تازه می خواهم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت10:14توسط محسن |
در خیابان انقلاب

 

 

در خیابان انقلاب

به ساعت صفر

هنوز به رنگ سرخ بود

کتاب مجازات ، بحث قصاص

و شمشیر تیز دموکلوس

بر سر ما وپیر چنار

تبر های  دارو دسته پر طمطراق شهرداری

برید دست راست وپای چپ درختان را

وگنجشککان افسرده

پس از مدتی نه چندان دور

باز دانه برچیدند

به قیل وقال همیشه

تو، یار قدیمی

به یادم آوردی

 چه دلگیر بود روز ما ومردم ما

 


در خیابان انقلاب

ما بودیم و

ازدحام جمعی قلم بر دست

 که سلانه سلانه

دور می رفتند

وآلت جرم کثیفشان

که پی در پی جوهر قرمز پس می داد

به عادت تاریخی سکون وسکوت

 میان گلند کهنه اجدادشان

گم شد.

چه دلگیر بود روز ما ومردم ما

 

در خیابان انقلاب

سایه سیاه کرکسهای نامیمون

با هزار آلت تیز شنود

زاغ سیاه بلبلان خموش را

در طرح جلد کتابهای گل بی خار

با تمام اختیارات قانونی

ناشیانه چوب می زد

وما سرگشته حدود

جدول تازیانه حفظ می کردیم.

چه دلگیر بود روز ما ومردم ما

 

در خیابان انقلاب

در ابتدای فصل جشنواره سازهای نا کوک

ستونهای تالار گفتگو هنر وشعر

فرو رفته درسایه میانه شب

به تفکر

نظاره گر بودند

وما ضرب گرفتیم

به روی میز کلاس

بحث طرب بود وحرمت وکتاب تحفه شامات

چه دلگیر بود روز ما ومردم ما

 

 

و عاقبت

در خیابان انقلاب

نعرهای ممتد خاموشی

از میان جلد هزارهزار کتاب

سرریز پیاده رویی مملو از دلال فرهنگ، علم و هنر شد

ودهانها

بی زبان می شد

در سردابه های مخوف منفی سه ،منفی چهار

ودر سرزمین سلطنت تخته سنگ سیاه

چه دلگیر بود روز ما ومردم ما

 

 

در خیابان انقلاب

به ساعت ما

کتاب سرخ همچنان باز است

چنار پیر جوانه زده 

و من   مبهوت

که چه راه درازیست

ازاین همه ولوله گنگ تا میدان

و از سر ایستگاه پایانی

تا

آنسوی برج بلند آزادی

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت12:54توسط محسن |
برادر

برادر

دريده نگاهم مكن

که من آزرده ام ز چشمانت

تو پلك بر هم نمي زني

اما

تماشاکن

تمام افقهاي چار طاقت را

مشتی کتاب پاره پاره

و سر انجام

دست من آلوده

نفس براي تو ممنوع


برادر

كلام تو

سوزن شد

به جان خسته زکارم

منِ پینه بر دست عرق به پیشانی

که توی بی رمق طفل بي كس را

به خون دل پروردم

و فرجام

کافر شدي به خدا

گفتی که چشم باز كنم

به افقهای دور

به روشنايي روز

ای توكافر بي توفيق

مرا به بردگی ابليس مي خواندی

ایمانم

که اگر نبود غيرت ديني

هر آينه بر باد مي دادي

آه ، كه عاقيت تو چشيدي طعم نيشتر من را

حق به جای آورده

روانه دوزخت کردم

توی ملعون بی مذهب

که خود پروردمت به ناز

من پینه بر دست وعرق به پیشانی


گفتی و گفتی ونوشتی

صد هزار زهرآگین

آز آنچه به سلیطه اکبر مرحوم

که می خواستیم شویش دهیم به برادرشويش

اصغر مرحوم می گفتی

وتو بودی که آموختیش

که بگریزد وبخواهد

چیزی که والده ام هرگز ندید وبمرد ونخواست

نخواست که خود شو کندو بخواهد

تو

درس خوانده مكتب كفار

به قدرت شومت

سهراب مرا فریفتی

تامفتون سِحر کتابت

سّحر پتیاره بی کتابش را

به چماق نرده قالی نکوبد نمالد نکشد

چگونه تاب بياورم من

معصومه بی هیچ عفتي

چادر بی عصمتي به سر کشید

وتو

روانه دادگاه خانواده اش كردي

من

خون دل خوردم که مرد بسازم

که زن نپرورم

ونان بستالنم

به ترفند وبه جبر

پینه بر دست وعرق به پیشانی

از راسته بزازان

و برادر حاج جواد آقا

و شراکت کنم به صدی ده با حسام آقا

برای بی شرفی چون تو

ابله واحمق

که ردا های پاک دلالی

تو را به یاد سگ ولگرد سوق می انداخت

وهمین بود

گفتی وگفتی تا نوامیسم

پی سکینه و زهرا

نه عِده تمام کرده با دیگری رفتند

ها بگو تو بودی و فکر مسمومت

که اجرت عمل سال قبل مش گل آقا را

سّر زمین سیفی و شالي

به نحس سیزده نرسیده

زنش مطالبه كرد

و تعلیم تو بود

ای تو مایه هر ننگ

که اسماعیل مستاجر

سلامم نکرده می غرید

شکم برآمده از مال همچو مني

بدون دار ودرخت بماني

به آه همچومني

و حاج شیخ محله عبوس به طعنه ام می گفت

آن اخویت

سارق منبرو مناره شده

نفوس را به اندیشه می خواند

و چوب کرده به میانه چرخم

کساد کرده کار مرا

که جميع خلايق را

به مجتهدین شریف هزار ساله می خوانم

برادر ، برادر

یاد نداری

که بر سر سفره پر زِ نان حلال من کاسب

چگونه مشت بر زمین گفتی

که من فکر می کنم ، تو فکر می کنی و ما هستیم

و حالا ببین

که بی صداشدی

خون تو بر دست من

و دشنه ام در توست



+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت20:30توسط محسن |
نجوای فرشته متولد بهار
 

در تنگنا بودم و هراس ،خانه ام دیگر خانه ام نبود...

 

باد ، گزنده

زمين ،برهنه

هوا سرد بود

حرامزاده پوزخند زد به پيچكهاي گسسته ز هم

پوست شیشه ایی مردمان خسته از تاراج

تاب هجوم درنده را نداشت

 پالایش دقیقه ها ی نامتقارن

تنگنای ذهن بود

و پاسخ ، جمجه هاي شكوفان

در کوچه

به رسم سي ساله همچنان باد زوزه مي كشيد

مرد خون به چهره گرفت

زن دشنه ایی در رحم

دخترک

تمام رذالت شيطان را

با چشمان باز به بي نهايت

با فوران گرم خون

 پاسخ داد

حرامزاده همچنان مي خنديد

نجوای فرشته متولد بهار

به پايداري

 آواز جیر جیرک بود

 یک نفس

تا پایان روز پانزده

 كه زوزه باد را به سخره گرفت

 

 در ميان بوته هاي هميشه بهار

گنجشكي در سينه دارم

به آرزوی لانه

حضور مورچگان حقیر

در عمار تهاي با شكوه

اماره مالكيت نيست

خانه ام مال منست

 

برهنه پا

آواز می خواندند فرشتگان متولد تابستان

بر آستانه رستاخيز

كه چنارهاي پير در سورش دميدند

پوزخند

به صورتش خشكيد

از مهر سرخي که این روزها

بر پيشانيش نقش بست

حرامزاده  

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت22:35توسط محسن |
بره های دیروزی
 

نگو کلامی

ننویس برجایی

که تن رنجورت می کشد

در نفرین شده زمینی سخت

دردهای بزرگ چرکینه زخمی کهنه را

مینوشند شادمانه

می جوند حریصانه

مشفقانه می نگری بر دستهاشان

خون وگوشتت

گوش بریده ات

هجوم وهم انگیز درندگان رانشنید.

و انگشتانت به مهر نوازش کرد.

بره های دیروزی٫ درندگان امروزی...

نگو کلامی

ننویس برجایی

نه فریاد ونه آه

که پوستین افتاده است

وتو در هجوم آرواره

فرصت پندار ناتمام  خام دیروزیی

او که می جودت دهشتناک

ساده دلانه

سپیدی دندانش را می ستاییدی

او که دردناک خونت را می نوشد

برق زیبای چشمانش را دیدی

نگو کلامی

نگویید کلامی

که هنگام پایان است

بر حقیقت آنچه راکه شمایان

بنیان نموده اید.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت2:40توسط محسن |
فلات پر شکوه من ( مکرر حضرت شاه شهید شمع سمج)
 

فلات دردمند زادگاهم همیشه سبز باد.

سالها اخگران کوچکی در باد بودند .  پاک ودلیر٫ودردمندانه شکوه خاموشیشان  را مویه کردم. که دیرگاهی کور سویی نتابیده بود.

اکنون ٫ یکی اشک ویکی خون می سراییم که ارتفاع پر شکوهش نه تسلیم تاریکی که رقص شمع وجودشان را چه زیبا دارد.باد تند خوی خبیث  نعره کشان ٫ دوده جانشان را در فضا می پراکند.چه تکرار آزموده نافرجامی که سپیده دم در پای قامت به خاک افتادشان لاله سرخی شکوفان وپر غرورر ٫ جلوه می کند.   

 

باد تند خوی خبیث

به نعره

 در گوش من می گفت :

هیچ نمی ماند بعد روفتنم از تو

بمان وچنان مباش که شمع سمج خواست در برابر من

همو که حال دوده ی جانش

به قدرت قهرم

در فضا منتشر است...

 

چنین مباد که او می خواهد

میرا نباد شمع جنون

 

 

وکوه خموش  در برابر باد

به آسمان می گفت:

هزار شکر

سکوت کرده ام و همچنان برجا

وزبان سرخ گونه  آتش

نیست پابرجا

 

چنین مباد که او می گوید

مبادا

که میرا بود آتش

مبادا

که افسون بگیردش از نور

که خالی گرما شود آتش

که فرداهایمان بی او

عبور منجمد جسمهای بی تنخواه

دستهای بی خواهش

چشمهای بی نور است

 

و یاد بیاور

حماسه حضرت شاه شهید شمع سمج

که ماند در برابر باد

دلیر وپاک

دود شد در برابر آن

اگر چه

ذره ذره جانش

در فضا منتشر است...                                    مکررپست آبان۸۷

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت0:0توسط محسن |
تو
 

تو

 آن عجوزه زشت هزاران ساله

نمی دانم

به کدامین تاریخ

پالایش خوش هزار غنچه یاس سپید باغم را

تعفن دهنت

بدل به این برهوت هزاران هزار خار نمود

آسمان آبی وجودم را

چگونه

هرم عرقناک وجود خون خواهت

بدل به منبعی از گاز های سمی کرد

واین غل وزنجیر گران نکبت بار

آزاده ، ترانه خوان روحم را

اسیر جاودانه نمود

تو

 ای الهه وحشت

الهه بیداد

تو

 ای همه سوزنده هزار لاله سرخ

چگونه بود که خود را

دادگر، مهربان وبزرگ

واز سلاله پاک رسولان پیش از این

و حال که

سرورم ! خود را

 خدای می نامی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت0:40توسط محسن |
سکوت
 

 

سکوت

برگ برنده

سکوت

رمز وجود تمام عاقله مردان گزمه ندیده

تمامی آن زهر ماری خوران مست هرشب وهر شب

ببین ونپرس

که تهدید مرگ نزدیک است

و هر چه بر کف پایت

درد سخت خواهد داد

که ندیدن که نگفتن

مرا ز لجنزار ثانیه ها

به هیچ گور عمیق ثبت من شدنی

هل نخواهد داد

ملامتم بشنو

طناب دار، سخت زمخت است

ویا گلوله

نیک میدانم

سلامت تو را ،سخت تهدید است

نصیحتم بشنو

ببین ونپرس

وچونکه شنیدی

به سایه نشسته بر دیوار

به روح مادر جان

ویا ضمیر پر ز سوالت

چه در خواب وچه بیداری

مگو مگو

که جان عزیزت

سخت در خطر است

و این منم

نه نعشه ام ونه مستم

نه شبروم ونه هر جایی

ولی بدان که خداوندگار تمام جان وخرد

همین یکی ،دو سه لقمه روزیمان

و عنایت نموده

موهبت بودن

به روی چهار

سفره الوان پاک گسترده است

بخور ، بنوش

که چشم بند حماقت

مرا ، تورا

به این سرزمین جادویی

پر از طلسم خواهش بودن

به شکم بارگی عزیز

به عمق خلسه اطاعت محض

خواهد برد

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت23:42توسط محسن |