سکوت
برگ برنده
سکوت
رمز وجود تمام عاقله مردان گزمه ندیده
تمامی آن زهر ماری خوران مست هرشب وهر شب
ببین ونپرس
که تهدید مرگ نزدیک است
و هر چه بر کف پایت
درد سخت خواهد داد
که ندیدن که نگفتن
مرا ز لجنزار ثانیه ها
به هیچ گور عمیق ثبت من شدنی
هل نخواهد داد
ملامتم بشنو
طناب دار، سخت زمخت است
ویا گلوله
نیک میدانم
سلامت تو را ،سخت تهدید است
نصیحتم بشنو
ببین ونپرس
وچونکه شنیدی
به سایه نشسته بر دیوار
به روح مادر جان
ویا ضمیر پر ز سوالت
چه در خواب وچه بیداری
مگو مگو
که جان عزیزت
سخت در خطر است
و این منم
نه نعشه ام ونه مستم
نه شبروم ونه هر جایی
ولی بدان که خداوندگار تمام جان وخرد
همین یکی ،دو سه لقمه روزیمان
و عنایت نموده
موهبت بودن
به روی چهار
سفره الوان پاک گسترده است
بخور ، بنوش
که چشم بند حماقت
مرا ، تورا
به این سرزمین جادویی
پر از طلسم خواهش بودن
به شکم بارگی عزیز
به عمق خلسه اطاعت محض
خواهد برد
خنجر
مگو سخن
که تورا
شرمگینانه
بوسیده است
خون !!!
زخم
بگشا لب
به لبخند وبه آواز
که تا ابد
تازگیت
چکامه خواهد کرد
شکوه صبوریت
قلم
بشکن
اما نگریز
که تو
توان سنگینی
صخره ها !
موجها !
نه!!!
کو هها
دریا هارا
داری
جنگل
سوخته ایی
اما پرندگانت
هنوز
می ستایند
شرافت رویانت
ای فریاد عصیان
در آستانه مذبح
تو بمان
که جاودانه تبار منی
برای روز داوری.
صدای رعد بود بود ویا غرش شیر؟ چیزی مهیب که دلهره را بین کابوسهای شبانه جا داد. گوشهایم به عادت شنیدن نعره های ذهنی باور نداشت که جنگل کوچه در خواب نیمه شب میزبان درندگان باشد.پاهای جمع شده در سینه ام را بیشتر به خود چسباندم.اعصابم رخوت خود را به هوشیاری درد ناک داد.ترس٫ انجماد سوزناک خود را از قلبم شروع کرد. چیزی که بود .خرناس پر طنین حیوانی بود که حمله می کرد. شاید دندان تیز خود را در گلویی فرو می کرد .وصدای ضعیف ٫ ناله دردمندی بودکه به خاموشی می رفت. شاید پنجه بی رمق خود را ناامیدانه در ظلمت شب رها می کرد.
به یاد گربه ولگرد کوچه افتادم.مثل شب سیاه بود وبا پاهای لنگش حس ترحم را زنده می کرد.جدا افتاده هم نوعان خود بود گربه کوچک سیاه ما که نتوانسته بوداز درخت بالا برودوهیچ وقت ارتفاع ایمن دیوار ها را حس نکرده بود. غروبهایی که باد سرد از جانب کوه راه خود را به شهر باز می کرد.. التماسش را می شنیدم.و آتگاه که در باز میشد.این پا وآن پا می کرد. با چشمان سیاهش به من زل میزد. دل به دریا می زد وخودش را به انباری می رساند. در پناه دیوارهای پشت به باد وبوران ٫لنگ لنگان دور پا هایم چرخ می خورد. بو می کشید واز سر سپاس آواز خفیفی سر میداد...
امشب کوچه ما دیگرگربه کوچک لنگ خود را نداشت.
خیره در ماورای دیوار می شوی ، در را را باز می کنی و می بندی، سینه ات سنگین وناگاه خالی می شود.ثانیه ها هیچ کدام از جهات قرار دادی رانشان نمی دهند. گل سرخ به شکل مومیایی ترسناک نگاهت می کند.صدای باران شادت نمی کند.و غریبتر اینکه موهای سرت دردناکند. تنهایی ، این تنهایی دهشتناک...
همان شبی که برفت او با ماه
ودور شد
عطر نفسهای زندگی بخشش
چه دور دور
به نجوای گنگ باد آورد
دگر تبسم بخشنده ای نخواهی دید
بر این کویر
دگر سبزه ای نخواهد رست
بر این درخت تن خشک نیمه جان صبور
دگر شکوفه عشق وشب پره نخواهد ماند
درون پیله تن بیمار
تپش ، تپش
به سکوت زمان یخ بسته
به سوی دلزده زندگی
نخواهد رفت.
نوشته هایت تند وتیز وگزنده ٫ غمناک و مایوسانه ٫ امید کجاست؟ !
آقای پیراینده شاید زمانی که بزرگراههای مملو از سقف ماشینهای سرخ از نور تازه خورشید را در شهر فرشتگان می دید. شاید زمانی که جایی در ساحلی گرم پر از همهمه بازی کودکان و غوغای شور انگیز جوانان زیر سایه ای دلچسب ٫ افق زیبا را نگاه می کرد. برایم پیغام فرستاد ومن از پس شیشه غبار گرفته پسرک را فرو رفته در ژاکت پشمی ٫ بسان پرندگان سرما زده در گذر از کوچه برفی می دیدم. بهار در راه بود و زمستان در انتها.
تعهدم به امید را به یاد آوردم وبرایش نوشتم .
برف آمده استو
به بام
هستو
زمستان
هنوز
جان بنفشه
به بند استو
قمریکان ملول
آتش بساز
در دلو
دست بر افشان
به ساز باد
فردا که عید آمد
یار هستو
عشق هستو
امید هم هنوز
من از واژه های خسته بی زارم
آه بی امید
گریه هر روز
پس
نخوان از شب
واز پندار بی فرجام تاریکی
بگو با نور
نگو با سایه های وهم
نگو از روزهای رفته ام بر باد
آسمان بی ابر
و فرداها که می آید
ترانه
آفتاب
باد ٬ باران
همه دیدند تیغ تیز جهل
و خونین قامت رعنای دانایی
و اما
برگ دیگر
قصه دیگر
کودکان همین امسال همین امروز
طلوع اندیشه های نو
من از تنهای این روز سرد
سخت بیزارم
لبها بوسه می خواهد
بغلها ٬ دستها
عشق می خواهد
و در این روز نو
روشن
رها کن
این خیال پاک بی پروا
ای تو
ناب روزگار کهن
ای تو
شعر روزگار نو
خواندنت را ترانه خواهم کرد
بر لب هر زن
هر کودک
آن زمان
که واژگان رهایی
زمزمه کوچه ها باشد
و مردمانت
به جاودانگی شب تار
ناباور
تصور می کنم.تصور می کنم تو جز همان گروه عرب آواره حیفا٬ اورشلیم و...بودی که از چهل سال پیش ازترس جانت و با اجباربه باریکه ای در ساحل دریای مدیترانه کوچانده شده بودی مهمان ناخواسته مردمانی که در سرزمین باریکشان جای فراخی برای خود هم نداشتند. تصور می کنم که جماعت شما٬ مرد سالاران خشن با عصبیت ابن خلدونی بودند . شما گروهی سرگردان اردوگاهها٬ در آرزوی وطن دل به چرخش روزگار داده بودید. شما قبول کردید که سرزمینتان را با جماعتی بیگانه قسمت کنید. تو ی آواره ٬که سالهای سال قطعنامه ها سرزمینت را اشغالی نامید و آنها را به خروج دعوت کرد وتو در کنار همسایه خوش پوشت ٬ چکمه پوشت با آن قیافه حق به جانبش دل خوش کردی به ۲۸٪ سرزمینی که همچنان مال تو نیست. که نه راه پس داری ونه راه پیش.و کودکت در آغوشت از سلاحهای ممنوعه همسایه خوش پوش مظلوم نما که تصاویر زنده را منکر می شود می مرد...
آیا باز هم می گفتی " هر چه بر سرشان بیاید. لایقش هستند.؟!
روز
نظارگر بودم
آنگاه که
نجیب چهره آشنایی دور
وضو می گرفت در آبی زلال چشمه معبد
وتو
در آیینه چشمانم دیدی
کریه ابلیسی که با خون نقش میزد
طرحهای فکاهی دهشتناک را بر ذهنهای کودن و چشمانی کور
توگفتی
از دخمه های دوزخی نزدیک و پیکرهای قهرمانان دیروزی
که بی ترحم
به آتش قدرت سوختند
ومن
به بی خبری نوشیدم ونوشاندمت زهر هلاهل
من خواندم غزلهای سخیف ناموزون
اما تو کشیدی طرح گنگ خاموشی
در دشتهای پر وسعت سکوت
شب آمد
او بود که می خرامید با عصایی وردایی
وتاجی حاکمانه بر سر
من معبودانه ستا ئیدم ،
اوخدایگونه
اما تو شنیدی نجوای مرگ
از تفاخر سیال خدایگونه
من کمر خمیده ،با دستانی برسینه
چاکرانه ...
حالا که تو رفته ای
من گوژ پشت مانده ام وپابرجا
شب
باد تند خوی خبیث
به نعره
در گوش من می گفت :
هیچ نمی ماند بعد روفتنم از تو
بمان وچنان مباش که شمع سمج خواست در برابر من
همو که حال دوده ی جانش
به قدرت قهرم
در فضا منتشر است...
چنین مباد که او می خواهد
میرا نباد شمع جنون
وکوه خموش در برابر باد
به آسمان می گفت:
هزار شکر
سکوت کرده ام و همچنان برجا
وزبان سرخ گونه آتش
نیست پابرجا
چنین مباد که او می گوید
مبادا
که میرا بود آتش
مبادا
که افسون بگیردش از نور
که خالی گرما شود آتش
که فرداهایمان بی او
عبور منجمد جسمهای بی تنخواه
دستهای بی خواهش
چشمهای بی نور است
و یاد بیاور
حماسه حضرت شاه شهید شمع سمج
که ماند در برابر باد
دلیر وپاک
دود شد در برابر آن
اگر چه
ذره ذره جانش
در فضا منتشر است.
